6

مناجاتنامه

یارب دل پاک و جان آگاهم ده          آه شب و گریه سحرگاهم ده

در راه خود اول ز خودم بیخود کن       بیخود چو شدم ز خود به خود راهم ده

الهی چه غم دارد که تو را دارد و کرا شاید که تو را نستاید، آزاد آن نفس که به یاد تو بازان و آباد آن دل که به مهر تو نازان و شاد آن کس که با تو در پیمان است.

گر درد دهد بما و گر راحت دوست                    ازدوست هر آنچیز که آید نیکوست

مارا نبود نظر به نیکی و بدی                         مقصود رضای او و خشنودی اوست

الهی، در دل های ما جز تخم محبت مکار و بر جان های ما جز الطاف و مرحمت خود منگار و برگشت های ما جز باران رحمت خود مبار. به لطف، ما را دست گیر و به کرم، پای دار،

4

ما ایرانیهای مصیبت سُرا

دوستان خوب و عزیز سلام

امروز فرصتی دست داد تا سلسله موضوعاتی رو در مورد ویژگیهای منفی ما ایرانیها باز کنم که به نظرم در صورت برطرف شدن اونها کمک شایانی به احساس خوشبختی و زندگی راحت تر ما بکنه.

قبل از شروع بحث میخواستم یاداوری کنم که ابتدا سعی کرده ام و میکنم که این ویژگیهای منفی را از درون خودم تا حد امکان پاک کنم و بعد در مورد اون حرفی بزنم. روی صحبتم در اینجا به اکثریت ما ایرانیهاست نه همه.لذا خیلی ها هستند که این توصیفات اصلا در مورد اونها صادق نیست.

اولین ویژگی رایج ما ایرانیها، مرثیه سرایی و ذکر مصیبت است.

یادم میاد هر وقت تو تهران سوار تاکسی میشدم میدیدم که یکی سر بحث رو از یکی از مشکلات جامعه باز میکرد. یکی از ترافیک، یکی از آلودگی و کیفیت پایین ماشین ها، یکی اینکه ولیعصر رو یک طرفه کردند و کلی مشکل ایجاد شده، یکی بحث سیاسی، یکی در مورد گرانی و خلاصه هر کسی گوشه ای از این مصیبتهای جامعه را می گرفت و اشک همه را به در می آورد. همه کسانی دیگه هم که توی تاکسی می بودند، هر کدام به نحوی همراهی و تایید میکردند. انگار تاکسی مجلس عزاداری بود که هر کسی به نوبت بر منبر مصیبت سرایی میکرد. خلاصه ذکر مصیبتی بود و تنها نتیجه برای مسافرانی مثل من حال گرفته ام بعد از پیاده شدن از تاکسی بود که ای وااااااای انگاری ما خیلی بدبختیم و خودمان خبر نداریم!!!

اون روزها فکر میکردم که خوب مردم حق دارند دیگه، مشکلات که یکی دو تا نیست. گرونی هست، ترافیک هست، دود و آلودگی و فضای بسته سیاسی هم هست و همه اینها باعث میشه مردم بنالند و غر بزنند از وضع جامعه.

اون روزها گذشت و گذر زمان مرا به این سوی دنیا اورد. کانادا که مدینه فاضله خیلی هاست. کشوری که به لحاظ رفاه زندگی رتبه بسیار خوبی در دنیا دارد. اینجا دیگه نه مشکل سیاسی بود و نه ترافیک و آلودگی و نه گرونی. اما با کمال تعجب مشاهده میکردم که باز ما ایرانیها می نالیم و می نالیم. یکی از اینکه واااااای استادم پدر من رو در آورده و بهم خوب پول نمیده، یکی از اینکه واااااااای اینجا هم جا شد که مردم زندگی میکنند با این سرمای وحشتناک زمستون، یکی از اینکه وااااااااای اینم شهر شد پشه هاش آدم رو تو تابستون نابود میکنه، یکی از اینکه  چه گناهی به درگاه خدا کرده که کارش به ریجاینا کشیده، یکی از اینکه کدوم خری اومده اولین بار اینجا ساکن شده و اینجا رو کرده شهر!!!!

انگار مسئله تفاوتی نکرده بود بلکه نوع مشکلاتی که انسانها مطرح میکنند متفاوت بود. اما اینجا یه چیزی به خوبی واضح و روشنه. همه و همه کسانی که به ریجاینا اومدند با اراده خود و با هزار و یکی ذوق و شوق اومدند، همه اونها زندگی خیلی خوبی دارند در مقایسه با آنچه در ایران با وجود دانشجویی یا شرایط مشابه داشتند و یا میتونستند داشته باشند. همه اینها از زندگیشون در اینجا به وضوح لذت می برند. حداقل اگه منصفانه به زندگیشون نگاه کنند میبینند انتفاقات مثبت زندگیشون به وضوح نسبت به منفی هاش چربش داره.

دوستان مشکل جای دیگری است. ما عادت کرده ایم موضوعی را برای نالیدن پیدا کنیم و آنرا رنگ و لعابی دهیم و آنقدر بزرگ جلوه دهیم تا اشک همه را در آوریم و یک دنیا انرژی منفی به دیگران انتقال دهیم. و بالعکس هرگز نیامده ایم شیرینی و خوشی زندگی خود را با دیگران تقسیم کرده و انرژی مثبت  و امید به زندگی در اطرافیانمون ایجاد کنیم.

یکی نیست به ماها بگه، آهای تو که داری مینالی، تو که اینهمه موضوع قشنگ و زیبا هر روز تو زندگیت داری تجربه مبکنی، تو که ده ها ویژگی مثبت زندگی اینجا اونقدر بهت آرامش داده که حتی لحظه ای حاضر نیستی برگردی و ایران زندگی کنی، تو که با اینکه دانشجویی اونقدر درآمد داشته ای که تونستی یه ماشین خوب هم بخری در حالیکه تو ایران با دانشجو بودن خوابش رو هم نمیتونستی ببینی!! تو که داری از اینترنت با کیفیت و سرعت عالی و بدون فیلتری استفاده میکنی که تو ایران آرزوش رو داشتی، تو که آرامشی در زندگیت احساس میکنی که بهت حس عمیق خوشبختی میده،  چرا فقط دو تا مشکلش رو میبینی و پر و بالش میدی تا دنیا رو پر از حس منفی برای اطرافیانت کنی؟!!!

جالب اینجاست که حتی اگر یکی از ماها سعی در دادن انرژی مثبت به دیگران کنه، همه او را به حالت تمسخر خطاب قرار میدیم و بهش میگوییم، برو بابا دلت خوشه هااااا، حالا صبر کن خودت میفهمی و هزار و یکی طعنه شبیه به این!!!

من اعتقاد دارم تنها  وقتی انتقال مشکلات به دیگران منطفی استه که احساس کنیم دیگران میتوانند کمکی در جهت رفع اون مشکل به ما بکنند. یعنی راه حلی برای مشکل ما داشته باشند. در غیر این صورت  این جز انتقال انرژی های منفی به دیگران نتیجه ای در بر نخواهد داشت. اینکه واااااااااااای اگه تو ایران بودیم نون سنگک بود اما اینجا نیست!! این رو هیچ کدوم از اطرافیان شما هم راه حلی برای اون ندارند، اصلا این موضوع راه حلی نداره، پس مطرح کردنش هم درست نیست.

ما عادت کرده ایم که دنیا را میدان رقابتی ببینیم و هر کسی را رقیب خوشبختی مان که اگر به او از اتفاقات مثبت زندگی مان بگوییم چه بسا از ما انرژی گرفته و از ما جلو میزند. برعکس باید اونقدر دنیا رو واسه اطرافیانمون تیره و تار نشون بدیم و خوشی هامون رو در فضای خونمون محصور کنیم که هیچ کسی از برنامه خوشبختی ما بویی نبرد که نکند از روی ما کپی کرده و به ما برسد.

و در پایان چند آرزوی کوچیک:

ای کاش تا یه اتفاق قشنگ واسمون میفته بیایم به همه دوستانمون بگیم و دیگران را در شادی خود سهیم کنیم.

ای کاش روزی بیاد که هر کدوم از ما به دیگران انرژی مثبت بدهیم و از زیبائیهای زندگیمون بگیم

ای کاش روزی بیاد که دور هم جمع شدنامون فضایی برای مصیبت سراییمون نباشه بلکه محفلی برای انتقال شادیهامون باشه

ای کاش دوستیهامون وسیله ای برای انتقال حس زیبای زندگی و خوشبختی هامون باشه

۰

حکایت دل

دو زلفونت بود تار ربابم

چه مي خواهي از اين حال خرابم

تو كه با ما سر ياري نداري

چرا هر نيمه شو آيي به خوابم

خبرت هست که از هیچ خبر نیست مرا

گذری کن  که ز غم راه گذر نیست مرا

گر سرم بر سر سودات رود، نیست عجب

سر سودای تو دارم، غم سر نیست مرا

به سر شوق سر کوی تو دیرم

به دل، مهر مه روی تو دیرم

بت من، کعبه من، قبله من

تویی هر سو نظر سوی تو دیرم

دوبیتی های زیبای باباطاهر، گوشه ای از آلبومی زیبا، آرامش بخش، معنوی و  آسمانی به نام شهان آسمانی اثری از گروه شاهو که شما رو لحظه ای از این دنیا جدا میکنه

۰

facebookoholic و راه حلی برای آن

صبح که پا میشی، هنوز دست و صورتت رو نشستی میشینی پای فیس بوک،

وسط روز بین کارهات هر 5 دقیقه ای یک بار یه سر به فیس بوک میزنی ببینی چه خبره، کسی واست مسیجی نداده، کسی عکسی، مطلبی چیزی نگذاشته

شب تا میرسی خونه باز یه سر میری سراغ فیس بوک.

اگه این ویژگیها در مورد شما هم صدق میکنه، شما دچار بیماری به نام facebookolhoism شده اید.

از وحشتناک ترین و خانمان سوز ترین اعتیادهای قرن بیست و یک :D

شما رو از همه کارهاتون میندازه، همه برنامه ریزیهاتون به هم میریزه و …

اما نگران نباشید، هر اعتیادی را درمانی است.  بهترین درمان درمان تدریجی است، شما باید در روز دوز فیس بوکتون رو کم کنید تا کم کم اعتیادتون به شکل کامل از بین بره. :)

   اگه از مرورگر گوگل کروم استفاده میکنید، ابزاری به نام  Stayfocused .رو امتحان کنید

 با استفاده از این ابزار که برای مرورگر کروم نوشته شده، شما میتونید دوز روزانه و ساعات کاری و ساعات آزادتون رو مشخص کنید و  اونوقت بروزر به شما اجازه نمیده که بیشتر از اون فیس بوک بازی کنید :)

 البته از این ابزار برای محدود کردن دسترسی خودتان به هر سایتی میتونید استفاده  کنید. البته این راه حل هم مثل همه روشهای ترک اعتیاد، اراده شما رو می طلبه که بعد از یکی دو روز مقید بودن، دوباره نرین تنظیماتش رو دستکاری کنید.

۱

چند ترانه قدیمی و فوق العاده زیبا

سلام دوستان و همراهان

ای نو بهار خنـدان از لامکان رسیدی
چیزی به یار مانی از یار ما چه دیدی
خندان و تازه رویی سر سبز و مشک بویی
هم رنگ یار مایی یا رنگ از او خریدی

نوروز 90 بر همه شما دوستان عزیز مبارک باد

برای همتون در این سال جدید، دلی سرسبز، بهاری و با طراوت آرزو میکنم.

امیدوارم هر گوشه دنیا که هستید، دلتون به نور عشق روشن باشه

دو سه ترانه ماندگار قدیمی تقدیم به شما عزیزان:

مرضیه و مرتضی‌ خان محجوبی – جانا به نگاهی‌

هایده و همایون خرم – راز دل‌

دلکش و پرویز یاحقی – اسیر دام

 

۰

آلبوم فوق العاده زیبای شب جدایی همایون شجریان

سلام بر همه شما دوستان و همراهان وبلاگم

اول از همه شرمنده که به دلیل مشغله زیاد فرصت نوشتن مطلب جدیدی دست نداد

امروز آلبوم فوق العاده ای از همایون شجریان رو واستون میگذارم به نام شب جدایی

البته اگر امکانش واستون هست، این کار رو خریداری کنید.

ای شب جدائی كه چون روزم سياهی ای شب

كُن شتابی آخر ز جان من چه خواهی ای شب
نشان زلف دلبری، ز بخت من سيـه تری، بـلا و غم سـراسری
تيره همچون، آهی ای شب
به هجر يار من، حديث روزگار من، بری زكف قرار من
جانم از غم، كاهی ای شب
تا كه از آن گُل دور افتادم خنده و شادی رفت از يادم
سيه شد روزم
بی مه رويش دمی نياسودم به سيل اشكم گواهی ای شب
او شب چون گُل نهد ز مستی بـر بالين سر
من دور از او كُنم ز اشك خود بالين را تر
خون دل از بس خوردم بی او محنت و خواری بردم بی او
مْردم بی او
بي رخ آن گُل، دلم بجان آمد
دگر از جانم، چه خواهی ای شب

لینک دانلود

 


 

 

5

عشق جاودان

در زندگی مشترک نکات بسیار ظریفی است که عدم توجه به هر کدام ناهنجاریهای بسیاری را به همراه داشته و باعث از هم گسختگی کانون خانواده میگردد. اگر بخواهیم به مهمترین این نکات و ظرایف اشاره ای داشته باشیم، این موارد به چشم می آید:

1. به عشقتان 100 درصد متعهد باشید. بدان معنی که بقیه انسانها در مقابل معشوقتان اهمیتی نخواهند داشت

2. عشق را باید حس کرد و هرچه مربوط به آن هست را با تمام وجود ابراز کرد و نشان داد

3. تمام و کمال حقیقت را به طرف مقابل بگوییم. وقتی سعی کنیم با نگفتن حقیقت و طفره رفتم وارد بازیهای زندگی شویم، عشقی درکار نخواهد بود

4. خواسته و درخواستمان را از طرف مقابل واضح و مشخص بگوییم. انتظار نداشته باشیم که طرف مقابل باید آنقدر باهوش باشد که خودش بفهمد

5. بدانیم که فرد مقابل برای ما همواره نفر اول هست. حتی فرزندان بعد از او. بدان معنی که در شرایط مساوی همیشه او و حرف و نظر او انتخاب شماست در کلیه زمینه ها

6. از جنبه های حساس، لطیف، ظریف و شکننده طرف مقابل دفاع کنید. اگر میدانید طرف مقابلتان نسبت به مساله ای حساس است سعی نکنید با او در این زمینه شوخی و مسخرگی کنید تا به گمان خود انسان شوخی به نظر بیایید.

7. همواره و همه جا از طرف مقابل قدردانی کنید. حتی در مقابل کوچکترین کارها. بسیاری از ما در حسرت قدردانی و قدرشناسی می سوزیم

8. کمکش کنیم تا بتواند مشکلاتش را حل کنید. اینکه کنارش بایستیم، و به او روحیه و اطمینان دهیم تا چیزی را که دوست دارد و میخواهد انجام دهد نه لزوما چیزی که درست است

9. هیچوقت از کیفیت و کمیت رابطه جنسی نبایستی کاسته شود. هیچ چیزی چون فشار کاری، خستگی، فرزندان و غیره نبایستی خدشه ای در رابطه جنسی دو نفر وارد کند زیرا وجود رابطه جنسی مناسب، خمیرمایه اصلی خانواده است.

 

برگرفته از سخنرانی های دکتر هلاکویی

 

5

نگاهی روانشناسانه بر فیلم مرثیه – Elegy

فیلم مرثیه به کارگردانی ایزابل کوشه، در ژانر دراما/رمانس و با بازی زیبای بن کینگسلی و پنلوپه کروز در سال 2008 ساخته شد.

دیدن این فیلم آرام ولی عمیق و زیبا باعث شد تا نگاهی نه نقادانه بلکه روانشناسانه به داستان فیلم داشته باشم

داستان فیلم جریان ارتباط عاطفی بین دیوید، نویسنده، منتقد ، استاد تاریخ دانشگاه و انسانی معروف و کانسوئلا یکی از دانشجویان دخترش را روایت میکند. ارتباطی که با داشتن 30 سال اختلاف سنی بین این دو، تعجب بیننده را کاملا بر می انگیزه و به این سو هدایت میکنه که دیوید به دنبال لذت جنسی از رابطه و کانسوئلا به دنبال شهرت از رابطه با دیوید است. رابطه ای که با کش و قوس های فراوان همراه بوده و در نهایت با اتفاقی زیبا جریان رابطه به گونه ای عجیب عوض میشود. نزدیک ترین دوست دیوید فوت میکنه و داستان با یک اوج احساسی در انتهای فیلم به پایان میرسه.

بازی روان و پر از احساس بن (دیوید) به همراه بازی معصومانه و گاه تلخ پنلوپه( کانسوئلا) انسان را بعد از دیدن فیلم به تفکری عمیق میبره. اما در این روایت چند نکته برجسته توجهم رو جلب کرد و فکرم را مشغول. تو این نوشتار دوست دارم در مورد این نکات بیشتر حرف بزنم

1. سطوح مختلف زیبایی و درک متفاوت انسانها از زیبایی

دیوید به عنوان یک استاد تاریخ که بسیاری از تحقیقات تاریخیش هم به نقش غرایز جنسی در اتفاقات تاریخ بر می گرده، بهتر از هر کسی از سکس میدونه، بهتر از هر کسی از سوء استفاده های جنسی میدونه ولی با شروع رابطه خودش احساس میکنه که شاید تنها و تنها نیاز جنسی دلیل رابطه می باشد. اما ادامه رابطه چیز دیگری را ثابت میکند و آن اینکه سکس به عنوان بارزترین زیبایی در نگاه اول خودنمایی کرده و آنچه که دو نفر رو به هم مجذوب نگه میداره چیز دیگری است.

اعتقاد دارم زیبایی سطوح مختلف داره و هر کس بسته به درک وفهم خود، ذهن باز خود،و دانش خود تا سطح خاصی از اون رو میتونه درک کنه و لذا بسته به درکی که از زیبایی داره انتخاب میکنه، جذب میشه و عاشق میشه. سطحی ترین مدل زیبایی هم اون چیزی است که به چشم می آید. زیبایی ظاهر و داشتن اندامی زیبا، چشمانی روشن، موهای بلوند و … مدلی که در اشعار شاعران هم به وفور به چشم میاد.

این مدل رو همه میبینند ولی جذب کننده همه انسانها نیست. تنها کسانی زیبایی ظاهر اونقدر وزن داره که تو رابطه نگهشون داره که بازه زیبایی بینی آنها همون حوالی باشه و نه بالاتر.

از طرفی هر چه لذت سطحی تر باشه، سیر شدن فرد مقابل سریعتر اتفاق می افته. زیبایی طاهر فروکش میکند، لذت جنسی کمرنگ میشود و رابطه بر مبنای اونها سرد میشود.

دیوید که با شروع رابطه احساس میکرد که نکنه رابطه بر مبنای نیاز جنسی اش باشد، به مرور زیبایی رو درک میکنه که قابل قیاس با لذت جنسی نیست. حتی اوایل هنوز نشانه هایی از سطح پایین کشش بین این دو دیده میشود، اما با مرور زمان، عمق رابطه بیش از پیش مشخص میشه و این که مدل زیبایی واقعا در سطح بالاتری قرار دارد.

2. در مقابل محکمترین اراده هم همواره نیرویی هست که بتواند نفوذ کند . زمانی چشم خود را باز میکنید و خود را در شرایطی میبینید که هرگز فکرش را هم نمی کردید.

خلقت انسان پیچیده است و این پیچیدگی از دایره تفکرات ما خارج است. دیوید قبل از آشنایی با کنسوئلا زندگی فوق العاده ای دارد، چه به لحاظ کاری و چه در زندگی خصوصی بسیار موفق است. معشوقه ای زیبا که هر کاری برایش میکند بدون کمترین مزاحمتی بر علایق شخصی اش. دانشجویان و مردمی که او را باور دارند و به او احترام خاصی میگذارند. اما اگر فکر کرده اید که همه اینها میتونه مانع ایجاد هر احساس جدیدی باشه، اشتباه میکنید. او با اومدن زیبایی بالاتر از هر آنچه تجربه کرده است، با همه دانشش و درکش از شرایط بازی را واگذار میکند و پا به ورطه ای میگذارد که نامش عشق است. در سکانسی از فیلم فردی به دیوید میگوید که وقتی شما اثر هنری مثلا یک نقاشی را با قیمت بالایی میخرید و به خانه خود می آورید، گاه فکر میکنید که آن مال خود شماست، آن را انگار هنر خود شماست و شما صاحب آن اثرید، اما در واقع این تابلوست که شما را تصاحب کرده است!!

در عشق گاه جای عاشق و معشوق، مالک و مملوک، بی آنکه فکر کنیم عوض میشود و خود را در شرایطی میبینیم که انگار مسخ شده ایم و راه بازگشتی نیست. مساله ای که کمتر در روانشناسی زندگی مشترک به آن توجه شده است، آنست که معشوق بایستی آنقدر مدل زیبایی را در چشم طرف مقابل زیبا و زیباتر کند، بالا و بالاتر ببرد که با هر وزش نسیمی اروتیک و احساسی، این ارتباط خدشه دار نشود و فرد مقابل به اصطلاح هوایی نشود. معشوق بایستی به عاشق بفهماند که همیشه راه نرفته ای در رابطه اشان هست، همیشه زیبایی کشف نشده ای هست، همیشه حرف نگفته ای هست و اینهاست که تصور زیبایی شناسی فرد را در سطحی بالا نگه میدارد.

 

3. هیچگاه امتیازات ظاهری در رابطه برگ برنده نیستند. گاه اگر ثروت بالایی داریم و با دختری که با لحاظ مادی خیلی پایینتر است رابطه داریم، در ذهنمان به خود حق داده و از او این حق را سلب میکنیم که مارا نخواهد، چون خود را بالاتر میبینیم. در فیلم مرثیه عکس این حالت رخ میدهد، دیوید به خاطر اختلاف سنی بالاتر همواره فکر میکند که روزی کنسوئلا او را ترک خواهد گفت و کنسوئلا با دلیل شهرت و محبوبیت دیوید فکر میکند که همواره زنهای زیادی دور و برش هستند. اینها مانعی در شکل گیری اولیه رابطه  میگردند. اما به اعتقاد من این نکته و این معادله با وارد شدن پارامترهای با وزن بالا کاملا به هم میریزد. پارامترهایی نظیر مسخ شدگی، عشق، درک عمیق ترین زیبایی ها، اینها همه و همه معادله را بر هم میزند. معادله ای که در انتهای فیلم کاملا بر هم میخورد تا صحت این مدعا را بیش از پیش روشن کند.

 

این بود بحثی روانشناسانه پیرامون این فیلم زیبا

امیدوارم از این بحث خوشتون اومده باشه

همیشه در پناه حق شاد باشید.

 

3

آن دل که بردی باز ده

ای ساقیا مستانه رو، آن یار را آواز ده
گر او نمی گوید بگو، آن دل که بردی باز ده
افتاده ام در کوی تو، پیچیده ام بر موی تو
مست رخ نیکوی تو، آن دل که بردی باز ده
ای دلبر زیبای من، ای سرو خوش بالای من
لعل لبت صهبای من، آن دل که بردی باز ده
ما را به غم کردی رها، شرمی نکردی از خدا
اکنون بیا بهر خدا، آن دل که بردی باز ده
ای ساقیا مستانه رو ، آن یار را آواز ده
گر او نمی گوید بگو، آن دل که بردی باز ده

هر روز صبح یه سر به سایت رادیو گلها میزنم و یک نیم ساعتی رو با صدای جاودان اساتید بزرگ موسیقی روحم رو آرامش میدم.
امتحان کنید، به تجربه اش می ارزه.

3

پروسه زیبای آفرینش

هیج وقت فکر کرده اید یک اثر هنری، یک کتاب زیبا، یک اختراع، یک موسیقی زیبا و بالاتر از همه اینها آفرینش یک انسان چگونه اتفاق می افتد

میتوانیم هر آفرینش را به پروسه ای زیبای سه مرحله ای تصویر کنیم: لذت -درد – آفرینش

آفرینش یک انسان، حاصل 9 ماه درد جانفرسای مادر و آن درد نتیجه لذت همخوابی با همسر است و زیباتر از این لذت، لذت و انگیزش آفرینش و یکی شدن

خلق اثری هنری، نتیجه درد و ممارست شبانه روزی بر روی آن اثر و خود آن درد  ماحصل لذت تصور وارده به ذهن هنرمند است.

این آفرینش ها ارزشمندند چون از پس دردی و تلاشی بدست آمده اند.

انسانها را در برخورد با یک مساله، یک صحنه و یا یک اتفاق می توان به سه دسته اصلی تقسیم کرد

دسته اول اصلا از برخورد با این اتفاق خاص هیچ لذتی به آنها دست نمی دهد و بی انگیزشی در این زمینه از کنار اتفاق میگذرند. این گروه که با زمینه و کانتکست وجه اشتراکی ندارند را به کناری بگذاریم. ما بقی انسانها که وجه اشتراکی را میبینند سه دسته اند:

گروه اول به لذت میرسند و انگیزشی را درون خود احساس میکنند اما توان درد را ندارند و فقط لبخندی زده و رد میشوند

گروه دوم وارد مرحله درد میشوند، اما وسط راه کم میارن. اونها لذت اونقدر بهشون انگیزه و انرژی نداده که به  آخر خط برسند و آفرینشی آغاز کنند.

اما گروه سوم آنقدر درد را تحمل کرده و استقامت می ورزند که به آفرینش می رسند.

اکثریت انسانها را در گروه اول یا دوم قرار گرفته و به آفرینش نمی رسند و احتمالا گروه دوم هستند.

یادمان باشد به دردی که به انتها نرسد هیچ چیزی تعلق نمیگیرد.

پس شما که لذت چیزی را درک کرده اید،

تحمل کنید و تلاش کنید تا به آفرینش برسید

به نظر من ما ایرانیها به خاطر شرایطی که توش بودیم و در تنگنا بزرگ شدیم