دوستان خوب و عزیز سلام
امروز فرصتی دست داد تا سلسله موضوعاتی رو در مورد ویژگیهای منفی ما ایرانیها باز کنم که به نظرم در صورت برطرف شدن اونها کمک شایانی به احساس خوشبختی و زندگی راحت تر ما بکنه.
قبل از شروع بحث میخواستم یاداوری کنم که ابتدا سعی کرده ام و میکنم که این ویژگیهای منفی را از درون خودم تا حد امکان پاک کنم و بعد در مورد اون حرفی بزنم. روی صحبتم در اینجا به اکثریت ما ایرانیهاست نه همه.لذا خیلی ها هستند که این توصیفات اصلا در مورد اونها صادق نیست.
اولین ویژگی رایج ما ایرانیها، مرثیه سرایی و ذکر مصیبت است.
یادم میاد هر وقت تو تهران سوار تاکسی میشدم میدیدم که یکی سر بحث رو از یکی از مشکلات جامعه باز میکرد. یکی از ترافیک، یکی از آلودگی و کیفیت پایین ماشین ها، یکی اینکه ولیعصر رو یک طرفه کردند و کلی مشکل ایجاد شده، یکی بحث سیاسی، یکی در مورد گرانی و خلاصه هر کسی گوشه ای از این مصیبتهای جامعه را می گرفت و اشک همه را به در می آورد. همه کسانی دیگه هم که توی تاکسی می بودند، هر کدام به نحوی همراهی و تایید میکردند. انگار تاکسی مجلس عزاداری بود که هر کسی به نوبت بر منبر مصیبت سرایی میکرد. خلاصه ذکر مصیبتی بود و تنها نتیجه برای مسافرانی مثل من حال گرفته ام بعد از پیاده شدن از تاکسی بود که ای وااااااای انگاری ما خیلی بدبختیم و خودمان خبر نداریم!!!
اون روزها فکر میکردم که خوب مردم حق دارند دیگه، مشکلات که یکی دو تا نیست. گرونی هست، ترافیک هست، دود و آلودگی و فضای بسته سیاسی هم هست و همه اینها باعث میشه مردم بنالند و غر بزنند از وضع جامعه.
اون روزها گذشت و گذر زمان مرا به این سوی دنیا اورد. کانادا که مدینه فاضله خیلی هاست. کشوری که به لحاظ رفاه زندگی رتبه بسیار خوبی در دنیا دارد. اینجا دیگه نه مشکل سیاسی بود و نه ترافیک و آلودگی و نه گرونی. اما با کمال تعجب مشاهده میکردم که باز ما ایرانیها می نالیم و می نالیم. یکی از اینکه واااااای استادم پدر من رو در آورده و بهم خوب پول نمیده، یکی از اینکه واااااااای اینجا هم جا شد که مردم زندگی میکنند با این سرمای وحشتناک زمستون، یکی از اینکه وااااااااای اینم شهر شد پشه هاش آدم رو تو تابستون نابود میکنه، یکی از اینکه چه گناهی به درگاه خدا کرده که کارش به ریجاینا کشیده، یکی از اینکه کدوم خری اومده اولین بار اینجا ساکن شده و اینجا رو کرده شهر!!!!
انگار مسئله تفاوتی نکرده بود بلکه نوع مشکلاتی که انسانها مطرح میکنند متفاوت بود. اما اینجا یه چیزی به خوبی واضح و روشنه. همه و همه کسانی که به ریجاینا اومدند با اراده خود و با هزار و یکی ذوق و شوق اومدند، همه اونها زندگی خیلی خوبی دارند در مقایسه با آنچه در ایران با وجود دانشجویی یا شرایط مشابه داشتند و یا میتونستند داشته باشند. همه اینها از زندگیشون در اینجا به وضوح لذت می برند. حداقل اگه منصفانه به زندگیشون نگاه کنند میبینند انتفاقات مثبت زندگیشون به وضوح نسبت به منفی هاش چربش داره.
دوستان مشکل جای دیگری است. ما عادت کرده ایم موضوعی را برای نالیدن پیدا کنیم و آنرا رنگ و لعابی دهیم و آنقدر بزرگ جلوه دهیم تا اشک همه را در آوریم و یک دنیا انرژی منفی به دیگران انتقال دهیم. و بالعکس هرگز نیامده ایم شیرینی و خوشی زندگی خود را با دیگران تقسیم کرده و انرژی مثبت و امید به زندگی در اطرافیانمون ایجاد کنیم.
یکی نیست به ماها بگه، آهای تو که داری مینالی، تو که اینهمه موضوع قشنگ و زیبا هر روز تو زندگیت داری تجربه مبکنی، تو که ده ها ویژگی مثبت زندگی اینجا اونقدر بهت آرامش داده که حتی لحظه ای حاضر نیستی برگردی و ایران زندگی کنی، تو که با اینکه دانشجویی اونقدر درآمد داشته ای که تونستی یه ماشین خوب هم بخری در حالیکه تو ایران با دانشجو بودن خوابش رو هم نمیتونستی ببینی!! تو که داری از اینترنت با کیفیت و سرعت عالی و بدون فیلتری استفاده میکنی که تو ایران آرزوش رو داشتی، تو که آرامشی در زندگیت احساس میکنی که بهت حس عمیق خوشبختی میده، چرا فقط دو تا مشکلش رو میبینی و پر و بالش میدی تا دنیا رو پر از حس منفی برای اطرافیانت کنی؟!!!
جالب اینجاست که حتی اگر یکی از ماها سعی در دادن انرژی مثبت به دیگران کنه، همه او را به حالت تمسخر خطاب قرار میدیم و بهش میگوییم، برو بابا دلت خوشه هااااا، حالا صبر کن خودت میفهمی و هزار و یکی طعنه شبیه به این!!!
من اعتقاد دارم تنها وقتی انتقال مشکلات به دیگران منطفی استه که احساس کنیم دیگران میتوانند کمکی در جهت رفع اون مشکل به ما بکنند. یعنی راه حلی برای مشکل ما داشته باشند. در غیر این صورت این جز انتقال انرژی های منفی به دیگران نتیجه ای در بر نخواهد داشت. اینکه واااااااااااای اگه تو ایران بودیم نون سنگک بود اما اینجا نیست!! این رو هیچ کدوم از اطرافیان شما هم راه حلی برای اون ندارند، اصلا این موضوع راه حلی نداره، پس مطرح کردنش هم درست نیست.
ما عادت کرده ایم که دنیا را میدان رقابتی ببینیم و هر کسی را رقیب خوشبختی مان که اگر به او از اتفاقات مثبت زندگی مان بگوییم چه بسا از ما انرژی گرفته و از ما جلو میزند. برعکس باید اونقدر دنیا رو واسه اطرافیانمون تیره و تار نشون بدیم و خوشی هامون رو در فضای خونمون محصور کنیم که هیچ کسی از برنامه خوشبختی ما بویی نبرد که نکند از روی ما کپی کرده و به ما برسد.
و در پایان چند آرزوی کوچیک:
ای کاش تا یه اتفاق قشنگ واسمون میفته بیایم به همه دوستانمون بگیم و دیگران را در شادی خود سهیم کنیم.
ای کاش روزی بیاد که هر کدوم از ما به دیگران انرژی مثبت بدهیم و از زیبائیهای زندگیمون بگیم
ای کاش روزی بیاد که دور هم جمع شدنامون فضایی برای مصیبت سراییمون نباشه بلکه محفلی برای انتقال شادیهامون باشه
ای کاش دوستیهامون وسیله ای برای انتقال حس زیبای زندگی و خوشبختی هامون باشه