فیلم مرثیه به کارگردانی ایزابل کوشه، در ژانر دراما/رمانس و با بازی زیبای بن کینگسلی و پنلوپه کروز در سال 2008 ساخته شد
.
دیدن این فیلم آرام ولی عمیق و زیبا باعث شد تا نگاهی نه نقادانه بلکه روانشناسانه به داستان فیلم داشته باشم
داستان فیلم جریان ارتباط عاطفی بین دیوید، نویسنده، منتقد ، استاد تاریخ دانشگاه و انسانی معروف و کانسوئلا یکی از دانشجویان دخترش را روایت میکند. ارتباطی که با داشتن 30 سال اختلاف سنی بین این دو، تعجب بیننده را کاملا بر می انگیزه و به این سو هدایت میکنه که دیوید به دنبال لذت جنسی از رابطه و کانسوئلا به دنبال شهرت از رابطه با دیوید است. رابطه ای که با کش و قوس های فراوان همراه بوده و در نهایت با اتفاقی زیبا جریان رابطه به گونه ای عجیب عوض میشود. نزدیک ترین دوست دیوید فوت میکنه و داستان با یک اوج احساسی در انتهای فیلم به پایان میرسه.
بازی روان و پر از احساس بن (دیوید) به همراه بازی معصومانه و گاه تلخ پنلوپه( کانسوئلا) انسان را بعد از دیدن فیلم به تفکری عمیق میبره. اما در این روایت چند نکته برجسته توجهم رو جلب کرد و فکرم را مشغول. تو این نوشتار دوست دارم در مورد این نکات بیشتر حرف بزنم
1. سطوح مختلف زیبایی و درک متفاوت انسانها از زیبایی
دیوید به عنوان یک استاد تاریخ که بسیاری از تحقیقات تاریخیش هم به نقش غرایز جنسی در اتفاقات تاریخ بر می گرده، بهتر از هر کسی از سکس میدونه، بهتر از هر کسی از سوء استفاده های جنسی میدونه ولی با شروع رابطه خودش احساس میکنه که شاید تنها و تنها نیاز جنسی دلیل رابطه می باشد. اما ادامه رابطه چیز دیگری را ثابت میکند و آن اینکه سکس به عنوان بارزترین زیبایی در نگاه اول خودنمایی کرده و آنچه که دو نفر رو به هم مجذوب نگه میداره چیز دیگری است.
اعتقاد دارم زیبایی سطوح مختلف داره و هر کس بسته به درک وفهم خود، ذهن باز خود،و دانش خود تا سطح خاصی از اون رو میتونه درک کنه و لذا بسته به درکی که از زیبایی داره انتخاب میکنه، جذب میشه و عاشق میشه. سطحی ترین مدل زیبایی هم اون چیزی است که به چشم می آید. زیبایی ظاهر و داشتن اندامی زیبا، چشمانی روشن، موهای بلوند و … مدلی که در اشعار شاعران هم به وفور به چشم میاد.
این مدل رو همه میبینند ولی جذب کننده همه انسانها نیست. تنها کسانی زیبایی ظاهر اونقدر وزن داره که تو رابطه نگهشون داره که بازه زیبایی بینی آنها همون حوالی باشه و نه بالاتر.
از طرفی هر چه لذت سطحی تر باشه، سیر شدن فرد مقابل سریعتر اتفاق می افته. زیبایی طاهر فروکش میکند، لذت جنسی کمرنگ میشود و رابطه بر مبنای اونها سرد میشود.
دیوید که با شروع رابطه احساس میکرد که نکنه رابطه بر مبنای نیاز جنسی اش باشد، به مرور زیبایی رو درک میکنه که قابل قیاس با لذت جنسی نیست. حتی اوایل هنوز نشانه هایی از سطح پایین کشش بین این دو دیده میشود، اما با مرور زمان، عمق رابطه بیش از پیش مشخص میشه و این که مدل زیبایی واقعا در سطح بالاتری قرار دارد.
2. در مقابل محکمترین اراده هم همواره نیرویی هست که بتواند نفوذ کند . زمانی چشم خود را باز میکنید و خود را در شرایطی میبینید که هرگز فکرش را هم نمی کردید.
خلقت انسان پیچیده است و این پیچیدگی از دایره تفکرات ما خارج است. دیوید قبل از آشنایی با کنسوئلا زندگی فوق العاده ای دارد، چه به لحاظ کاری و چه در زندگی خصوصی بسیار موفق است. معشوقه ای زیبا که هر کاری برایش میکند بدون کمترین مزاحمتی بر علایق شخصی اش. دانشجویان و مردمی که او را باور دارند و به او احترام خاصی میگذارند. اما اگر فکر کرده اید که همه اینها میتونه مانع ایجاد هر احساس جدیدی باشه، اشتباه میکنید. او با اومدن زیبایی بالاتر از هر آنچه تجربه کرده است، با همه دانشش و درکش از شرایط بازی را واگذار میکند و پا به ورطه ای میگذارد که نامش عشق است. در سکانسی از فیلم فردی به دیوید میگوید که وقتی شما اثر هنری مثلا یک نقاشی را با قیمت بالایی میخرید و به خانه خود می آورید، گاه فکر میکنید که آن مال خود شماست، آن را انگار هنر خود شماست و شما صاحب آن اثرید، اما در واقع این تابلوست که شما را تصاحب کرده است!!
در عشق گاه جای عاشق و معشوق، مالک و مملوک، بی آنکه فکر کنیم عوض میشود و خود را در شرایطی میبینیم که انگار مسخ شده ایم و راه بازگشتی نیست. مساله ای که کمتر در روانشناسی زندگی مشترک به آن توجه شده است، آنست که معشوق بایستی آنقدر مدل زیبایی را در چشم طرف مقابل زیبا و زیباتر کند، بالا و بالاتر ببرد که با هر وزش نسیمی اروتیک و احساسی، این ارتباط خدشه دار نشود و فرد مقابل به اصطلاح هوایی نشود. معشوق بایستی به عاشق بفهماند که همیشه راه نرفته ای در رابطه اشان هست، همیشه زیبایی کشف نشده ای هست، همیشه حرف نگفته ای هست و اینهاست که تصور زیبایی شناسی فرد را در سطحی بالا نگه میدارد.
3. هیچگاه امتیازات ظاهری در رابطه برگ برنده نیستند. گاه اگر ثروت بالایی داریم و با دختری که با لحاظ مادی خیلی پایینتر است رابطه داریم، در ذهنمان به خود حق داده و از او این حق را سلب میکنیم که مارا نخواهد، چون خود را بالاتر میبینیم. در فیلم مرثیه عکس این حالت رخ میدهد، دیوید به خاطر اختلاف سنی بالاتر همواره فکر میکند که روزی کنسوئلا او را ترک خواهد گفت و کنسوئلا با دلیل شهرت و محبوبیت دیوید فکر میکند که همواره زنهای زیادی دور و برش هستند. اینها مانعی در شکل گیری اولیه رابطه میگردند. اما به اعتقاد من این نکته و این معادله با وارد شدن پارامترهای با وزن بالا کاملا به هم میریزد. پارامترهایی نظیر مسخ شدگی، عشق، درک عمیق ترین زیبایی ها، اینها همه و همه معادله را بر هم میزند. معادله ای که در انتهای فیلم کاملا بر هم میخورد تا صحت این مدعا را بیش از پیش روشن کند.
این بود بحثی روانشناسانه پیرامون این فیلم زیبا
امیدوارم از این بحث خوشتون اومده باشه
همیشه در پناه حق شاد باشید.